کلبه ی رمان

عاشقونه ترین رمانا

عاشقم باش

اسم نویسنده :نجمه پژمان 406 صفحه
قسمت ششم
زمستان با تن پوش سفیدش از راه رسیده بود،در حالیکه شال گردنم را تا روی بینی ام کشیده و خود را در پالتو پوست فرانسوی که هدیه خواهرم بود پیچیده بودم به مقصد یعنی دبیرستان رسیدم. وقتی داخل راهرو شدم جلوی تابلوی اعلانات را شلوغ دیدم،میان آن جمعیت ماهرخ را شناختم و دستم را روی شانه اش گذاشتم ،بر گشت و گفت :اِ....تویی؟
- سلام ابنجا چه خبره ؟
- خبرای خوب برای شاگردان اول تا پنجم.
- یعنی چی؟
با خنده و شعف گفت:
- قراره کسانی که ترم گذشته شاگرد اول تا پنجم شده اند را به یک اردوی هشت روزه به مشهد ببرن،اسم شما خانم خوشگل تو برد زده شده به عنوان شاگرد اول البته من رتبه سوم را آوردم اما خیلی خوشحالم که با تو همسفرم.
- حالا کی گفته من می خوام با شما بیام؟
- مگه جرات داری که نیای!خانم راوری گفت که آخر همین هفته حرکت می کنیم پس خودتو آماده کن.بس که تو این تهران آلوده موندیم شدیم شکل آدمهای خاکستری.
- باید با مادرم صحبت کنم اگر رضایت داد منم با شما میام حالا بهتره به کلاس بریم چون النه که دبیر ادبیات پیداش بشه.
مشهد را به خاطر نداشتم بنا به تعریف مادرم سه ساله بودم که حرم آقا امام رضا را زیارت کردیم ،پدرم آن زمان هنوز در قید حیات بود.وقتی جریان اردوی مشهد را برای مادرم تعریف نمودم گفت:
- خودت چی؟راضی هستی بری؟
- خوب اگه شما اجازه بدین...... دوست دارم که برم.
- مثل اینکه طلبیده شدی از نظر من اشکالی نداره حالا شما نخبگان کشور کی به سلامتی عازم هستید؟
- آخر هفته پنج شنبه!
غروب بود که ماهرخ تماس گرفت می خواست از آمدن من مطمئن شود وقتی به او گفتم که مادرم موافقت کرده از پشت تلفن هورای بلندی کشید و گفت:
- خیلی خوشحالم ،آخه من فقط به تو عادت کردم و تنها تویی که می تونی این اخلاق سگی منو تحمل کنی.
خندیدم و گفتم:بلا نسبت این چه حرفیه که می زنی تو خودت دختر ماهی هستی درست مثل اسمت،ولی حیف شد که فاطمه نمی تونه با ما بیاد.
- فاطمه زیاد دل به درس نمیده البته تقصیر نداره چون مشکلات خانوادگیش این اجازه رو بهش نمی ده که فکرشو مشغول درس خوندن کنه ،مثل اینکه قراره عید نوروز با پسر همسایه اشون ازدواج کنه.
- نظر خود فاطمه چیه؟
- فکر نمی کنم نسبت به اون بی میل باشه انگار می خواد قید درس خوندن رو برای همیشه بزنه،این طور که می گفن جوون خیلی خوبیه و سر کوچشون مغازه لوازم تحریر داره.
- دعا می کنم خوشبخت بشن فاطمه دختر مهربون و خوبیه.
مادرم با خواهرم تماس گرفت و موضوع سفرم را برایش توضیح داد.لیلی هم با عقیده مادر موافق بود و گفت:
- خوب کاری کردین که بهش اجازه دادین به این سفر بره چون شقایق به تغییر آب و هوا نیاز داره.
یک هفته گذشت و بالاخره روز حرکت فرا رسید.از وقتی که مادر جریان را برای لیلی تعریف کرده بود هر روز انتظار آمدنشان را می کشیدم اما آنها نیامدند،بنابراین تصمیم گرفتم تلفنی خداحافظی کنم تماس که گرفتم بی بی جان گوشی را برداشت.
- الو...سلام بی بی جان آقا احسان و خواهرم منزلند؟
- نه مادر جان چند دقیقه ای میشه از خونه بیرون آمدن فکر می کنم آمدن طرف شما!
از بی بی جان خداحافظی کردم و به انتظار آنها نشستم،مادر به نزدم آمد و گفت:
- با خاهرت تماس گرفتی؟
- آره اما مثل اینکه بعد از یک هفته می خوان سری به ما بزنند!
- قدمشان روی چشم لابد تو این یک هفته گرفتار بودند ما نباید انتظار داشته باشیم که اونا هر روز به دیدن ما بیان.
- راست می گی مامان جان،اما خوب تقصیر خودشونه که مارو بر عادت کردن برای همین اگه یک روز اونارو نبینم حسابی دلتنگشون میشم.
وقتی صدای زنگ در بلند شد رضا گفت:
- آجی لیلی آمده،من می رم درو باز کنم.
بعد دوان دوان خود را به در رساند،من هم به داخل اتاق رفتم تا آماده شوم دیگه وقتی نمانده بود،لباسهایم را پوشیدم و به چمدانم نظری دوباره انداختم که مبادا چیزی را جا گذاشته باشم.وقتی داشتم ارام آرام چمدان را داخل سالن می اوردم صدای احسان به گوشم رسید کخ گفت:
- لیلی؟حالا وقتش نیست بذار شقایق بره بعد.
مادر با صدای لرزانی گفت:دق مرگ شدم بگو چه اتفاقی افتاده؟شقایق داخل اتاقشه چیزی نمی فهمه منم قول می دم چیزی بهش نگم فقط شمارو به خدا بگید چی شده؟
لیلی بگو این چه وضعیه که تو داری این چمدون چیه نکنه تو هم می خوای با شقایق بری؟
لیلی گفت:
- نه مادر من هیچ کجا نمی رم اومدم برای همیشه بمونم.
- یعنی چه؟من منظورتو نمی فهمم.
- من و احسان قصد داریم از هم جدا بشیم،من طلاق می خوام.
با افتادن چمدان از دستم دیگران متوجه حضورم شدند،احسان نگاهی گذرا به من انداخت و با قیافه غم آلود روی مبل نشست و دو دستش را جلوی چشمانش گرفت و سر در گریبان فروبرد.مادر به طرف لیلی رفت و با تحکم گفت:
- بگو که دروغ گفتی؟
لیلی فریاد زد:
- نه دروغ نگفتم درست شنیدید من دیگه نمی تونم با احسان زندگی کنم این یک هفته هم که به شما سر نزدیم با هم مشکل داشتیم چون حاضر نبود طلاقم بده اما امروز صبح خودش به اتاقم آمد و گفت که به این کار راضی شده.
مادر با گریه گفت:
- شما دو نفر بهترین زندگی رو دارید و همه حسرت شما رو می خورن اصلا معلوم هست چی میگید؟من که باورم نمی شه پس کجا رفت اون عشق وعلاقه یعنی به یکباره پشت پا یه همه چیز زدین ؟احسان مگخ تو ادعا نمی کردی که عشق لیلی هستی پس کجا رفت اون همه شیدایی؟خدایا من چی میشنوم بگین که دروغ گفتین بگین که شوخی کردین.
مادر چند بار سیلی محکمی به صورت خود زد و گفت:
- خدایا منو از این خواب بیدار کن.
اما او بیدار بود آنقدر شیون و زاری به راه انداخت که رضا هم خود را در آغوش او رها کرد و با او شروع به گریستن نمود،این وسط تنها من بودم که مات و مبهوت و متحیر ایستاده ونظاره گر همه بودم بدون اینکه تکان بخورم. آن جه را که شنیده بودم هنوز باور نداشتم.در ذهن هیچ کس نمی گنجید که لیلی و احسان که عشق آنها زبانزد فامیل بود بخواهند روزی از هم جدا بشوند. احسان به طرف مادر رفت و دو دستش را در دست گرفت و گفت:
- مادر جان تو رو خدا گریه نکنید من هنوز هم لیلی رو دوست دارم.این یک هفته اون باغ بهشتی که همه دوستش داشتیم برام جهنم شده بود چون بهش گفتم که حاضر نیستم طلاقت بدم و تو باید برام دلیل بیاری قانون هم دلیل می خواد مگه چه بدی از من دیدی که می خوای ترکم کنی؟اما اون مرتب می گفت که طلاق می خوام و هیچ دلیلی هم ندارم من هم گفتم حاضر نیستم طلاقت بدم تا اینکه دیشب به من گفت تنها دلیلش اینه که دوستت ندارم و این همه سال فقط نقش یک زن خوشبخت رو بازی کردم.مادرجان من نمی تونم کسی رو که دوستم نداره به زور پیش خودم نگه دارم کسی که این همه سال به من دروغ گفته!یک هفته کارم این بود که فکر طلاق رو از سرش بیرون کنم ولی دیگه نمی تونم چون به حقیقتی پی بردم که سالها ازش غافل بودم من کور بودم که عشق دروغین اونو باور کردم .کاش هرگز پا به اون خیابون لعنتی نمی گذاشتم که لیلی رو ببینم و عاشقش بشم. کاش اون روز ماشینم تصادف کرده بود و نابود شده بودم!
هنوز گفته هایشان را باور نداشتم و مانند مجسمه ای بی روح به انها می نگریستم دوست داشتم حرف بزنم اما انگار لبهایم به هم دوخته شده بود و صدایم در نمی امد.
لیلی جلوی احسان ایستاد و با خشم فریاد زد:
- می دونم که به تو دروغ گفتم از دیشب تا حالا این مسئله رو چماق کردی و داری می کوبی تو سرم ولی بسه دیگه به خاطر دروغی که بهت گفتم از همه حقم میگذرم و مهریه ام رو می بخشم تا فکر نکنی به خاطر ثروت باهات ازدواج کردم،من هیچی از تو نمی خوام جز اینکه هر چه زودتر آزادم کنی.
مادر روبروی لیلی ایستاد و سیلی محکمی به کونه اش نواخت وگفت:
- همیشه به خاطر داشته باش که نباید صدات رو روی شوهرت بلند کنی پدرت اگه زنده بود از داشتن چنین دختری خجالت می کشید.فکر می کنی من می ذارم زندگیتو خراب کنی تو اگه احسان و دوست نداشتی چرا باهاش ازدواج کردی؟تازه بعد از چند سال یادت افتاده که نسبت به شوهرت هیچ احساسی نداری؟زودباش ازش معذرت بخواه و چمدونت و بردار و به خونت برگرد.
لیلی موهای طبقه طبقه اش را که به مدل روز کوتاه کرده بود از روی صورتش کنار زد و بعد چمدانش را برداشت و گفت:
- می رم اما نه به خونه حسان،من و اون تمام حرفامونو با هم زدیم.می رم به جایی که بتونم راحت و بی دغدغه زندگی کنم و مجبور به تحمل زندگی که ذره ای علاقه نسبت به اون ندارم نباشم.
خواهرم با سرعت خانه را ترک کرد،مادر حتی قدمی برای مانع شدن او برنداشت.من که تا آ« زمان ساکت بودم به زور قدمهایم را حرکت دادم و خواستم دنبال او بروم اما مادر سد راهم شد و گفت:
- کجا؟
باصدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفتم:می رم برش گردونم.
- لازم نکرده بذار هرجا می خواد بره این دختره قد علم کرده که منو رسوای خاص وعام کنه.چند سال زحمت کشیدم و خون دل خوردم تا شما رو بزرگ کنم .یک عمر آبرو داری کردم حالا جوابش اینه؟من حتی از دامادم هم هیچ کمکی قبول نکردم.نمی دونم چه اتفاقی برای این دختر افتاده که می خواد زندگیشو خراب کنه و با آبروی من بازی کنه؟احسان پسرم اون کم سن و سال و هیچی سرش نمی شه اما تو که مرد جاافتاده و تحصیل کردهای هستی فکر طلاق رو از سرت بیرون کن ،خودش خسته می شه و بر میگرده سر زندگیش.
مادر به پای احسان افتاد و با عجز و التماس از او خواست که تن به طلاق ندهد،او با ناراحتی مادر و بلند کرد و من برای اولین بار اشک را در آن چشمان جسور مردانه دیدم!صدای زنگ تلفن مرا مجبور ساخت تا این صحنه غم انگیز را ترک کنم و گوشی را بردارم.صدای خانم راوری را شناختم که گفت:
- الو ،منزل اقبالی؟
- بله بفرمایید،خانم راوری،من شقایق هستم.
- شقایق؟دختر تو چرا هنوز اونجایی همه منتظرت هستن.
به زحمت توانستم جلوی ترکیدن بغزم را بگیرم با عجز گفتم:
- شما برید خانم راوری من یک مشکل خانوادگی دارم متاسفانه نمی تونم همسفرتون بشم.
- واقعا؟کمکی از دست من بر می آد؟
- ممنون فقط خدا می تونه به ما کمک کنه،شما نگران نباشید.لطفا به همه سلام برسونید التماس دعا.
- محتاجیم به دعا عزیزم زیاد اصرار نمی کنم اما از امام رضا می خوام که کمکتون کنه امیدوارم مشکلتون هر چه زودتر حل بشه.
خانم راوری معاون دبیرستان بود وقتی خداحافظی کرد آهی از نهادم برخاست دیگه برایم مشهد رفتن مهم نبود به تنها چیزی که می اندیشیدم زندگی خواهرم بود که ستونهایش ترک خورده و در حال فرو ریختن بود.
احسان به من نزدیک شد و گفت:
- من دارم می رم می تونم تورو هم به اتوبوس برسونم.زودتر حرکت کن بریم نباید به خاطر ما از رفتن منصرف بشی.
گفتم :من با فهمیدن این اوضاع نمی تونم تا سر کوچه برم چه برسه به مشهد از شما خواهش می کنم دنبال لیلی برید و اونو به خونتون برگردونید.
لبخند تلخی زد و گفت:
- لیلی دیگه به من تعلق نداره ،روزی که بهم گفت فریبم داده و دوست داشتنش دروغی بیش نبوده متوجه شدم دیگه برام وجود خارجی نداره.می خوام از حالا به قلبم یاد بدم که دیگه به هیچ زنی اعتماد نکنه .می خوام خودم رو از قید و بند عشق لیلی خلاص کنم.بعد رو به مادر کرد و گفت:
- ممکنه این آخرین باری باشه که شما و شقایق رو می بینم اما بدونید من هیچ کینه ای از شما به دل ندارم شما برای همیشه خواهر و مادر من باقی می مونید.این واقعه برای من درس عبرتی شد که دیگه هرگز هوس عاشق شدن نکنم دیگه از هرچی عشقه متنفرم.
احسان آخرین خداحافظی را کرد در حالیکه من نفرت و انزجار را جایگزین عشق و مهربانی در چشمان او دیدم.مردی که همیشه به خاطر مهر و محبتش برایم اسطوره شده بود اینکه خشم را در چشمانش می دیدم با اینکه ابروان پیوسته و مشکی او و چشمان درشتش همیشه مرا به یاد مردان سالار و غیور می انداخت.اما در این چند ساله و اکنون با مهربانی و گذشت ثابت کرده بود که روحیه ای مضاعف چهره اش دارد..
ساعتها طول کشید تا مادر بر خود مسلط شد در حالیکه دستمالی به دور پیشانی خود بسته بود و از سر درد می نالی. می ئانستم که دوباره آن میگرن لعنتی به سراغش آمده دلم برای مادرم می سوخت و می دانستم در دلش آشئبی به پاست.
مادر پای تلفن نشست و قبل از اینکه گوشی را بردارد گفت:
- باید پیداش کنم و هر طور شده برش گردونم پیش شوهرش.
ناراحتی مادر حدو حصر نداشت ،با دستانی لرزان تک تک شماره دوستان وآشنایانی که فکر می کرد لیلی به خانه آنها رفته باشد را گرفت اما همه اضهار بی اطلاعی کردن.دایی عطا که نگران شده بود گفت:
- اتفاقی برای لیلی افتاده؟
- نه داداش زنگ زدم منزلشون گفتن نیست.آخه قرار بود یه سری به شما بزنه گفتم شاید امروز پیش شما باشه.
مادر هر جایی که به نظرش می رسید حتی منزل خان عمو تماس گرفت اما هیچکس خبری از لیلی نداشت.آسمان چادر مشکیش را پوشیده بود ومثل آسمان خانه ما غمبار و دلگیر بود.توی حیاط درون هشتی نشسته بودم و چون هوای بیرون سرد بود پالتویم را خوب به دور خود پیچاندم تا از نفوذ سرما جلوگیری کنم.ناسازگاری لیلی و شوهرش زندگی را به کام ما تلخ کرده بود.با خود می اندیشیدم خواهرم چطور دلش آمد احسان این مرد نازنین را که که خیلی ها آرزوی زندگی کردن با اورا دارند نابود کند.مادر بالای سرم ایستاد و گفت:
- تو این گیر ودار تو هم می خوای سرما بخوری و بیفتی رو دستم بلند شو برو داخل یه چیزی درست کن بده به برادرت بخوره تا گرسنه خوابش نبره من حالم خوش نیست یه آرام بخش خوردم و می خوام بخوابم .
- چشم مامان فقط شما خودتونو ناراحت نکنید براتون اصلا خوب نیست.
آهی کشید وگفت:
- کاش من هم همراه پدرت مرده بودم و این روزگار رو نمی دیدم.
بلند شدم و او را در آغوش گرفتم و گفتم :خدا اون روز رو نیاره که سایه شما از سر ما کم بشه.توکل بر خدا مادر انشا...لیلی سر عقل می اد و همه چیز درست می شه نگران نباشید.
طبق دستور مادر غذای رضا را دادم و بعد کتاب قصه ای را که دوست داشت برداشتم و برایش قصه گفتم تا خواب به چشمان نازش نفوذ کرد.آرام صورتش را بوسیدم و قبل از آنکه به اتاق خود برم سری به مادر زدم بل چهره ای درمانده و پریشان به خواب رفته بود.دفتر خاطراتم را گشودم و داخلش نوشتم:
ای تنها امید نا امیدان،ای نجات دهنده بشریت،ای مهربانترین مهربانان.من به اراده تو قدم بر می دارم وپیش رفت می کنم تو به من قدرت دادی تا بر شیطان غلبه کنم و تا کنون آلوده گناه نشوم،ابراز عشق برای من گناه است اما من نمی خواهم برای شوهر خواهرم نفرت انگیز شود. می دانم که تنها تو از راز درونم آگاهی و بس چون لبهای من هرگز باز نخواهد شد تا حقیقت را افشا کند زندگی خواهرم را به گذشته باز گردان و مگذار احسان نابود شود.به تمامی مقدسات سوگند می خورم که این راز را برای همیشه در دلم مدفون سازم همانطور که تا کنون چنین کردم.
سجاده ام را پهن نمودم تا دم دمای صبح به در گاه خدا دعا و طلب بخشش نمودم تا بالاخره خوابم برد نمی دانم چند ساعت خوابیده بودم که مادرم بیدارم کرد و گفت:
- عمه مرضیه آمده بلند شو تا من با او صحبت می کنم یک چای درست کن.
در حالیکه کش و قوسی به خود می دادم گفتم:این وقت صبح؟
- ساعت ده صبح دختر بلند شو!
با سرعت بلند شدم و تختم را مرتب نمودم و از اتاق بیرون آمدم به عمه که در حال صحبت با مادرم بود سلام کردم،او هم جوابم را داد و صورتم را بوسید و گفت:
- ماشا الله به این قد رعنا و چهره دلربا روز به روز زیبا تر می شوی عمه جان!
لبخندی به او زدم و به آشپزخانه رفتم زمانیکه همراه سینی چای باز می گشتم شنیدم که مادر می گفت:
- شما می گید دست روی دست بگذارم تا دستی دستی خودشو بد بخت کنه؟خودتون می دونید که چه زندگی داشت نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای زهر چشم به زندگی اش پاشید.
وقتی چای را به عمه تعارف کردم گفتم:از لیلی خبری شده؟
مادر سری از روی تاسف تکان داد و گفت:
- خواهرت دیشب رو منزل عمه ات بوده و مزاحم آنها شده.
- این چه حرفیه گلاب جان؟اون که غریبه نیست دختر برادرمه اونجا هم خونه خودشه !من نمی گم لیلی از شوهرش جدا شه حرف من اینه که به اون فرصت بدیم تا در مورد زندگی اش فکر کنه.بهتره مدتی رو منزل ما سپری کنه من هم سعی می کنم هر طور شده راضی اش کنم برگرده سر زندگی اش تو هم اینقدر خودت را آزار نده این بچه ها هیچ وقت به حرف ما بزرگتر ها گوش نمی کنند و همین که به سن بلوغ می رسند فکر می کنن خودشو راه درست رو تشخیص می دن.
نمونه اش همین داوود ببین چطوری از همه زیباییهای دنیا خودشو محروم کرده و حاضر نیست ازدواج کنه .من حتی حاضر شدم یه دختری که در حوزه علمیه درس می خوند رو برایش خواستگاری کنم اما می گه نمی خوام ازدواج کنم یکی نیست بهش بگه هر چی اندازه داره!
مادر سری از روی تاسف تکان داد و گفت:
- مرضیه جان فقط تورو خدا فکر طلاق رو از سرش بیرون کن من تمام امیدم به تو.
- من تمام تلاش خودمو می کنم،انشاا... همه چیز حل می شه.دیشب هرچی باهاش صحبت کردم به خرجش نرفت که نرفت می گفت قادر به ادامه زندگی با احسان نیست،بهش گفتم آخه چه علتی داره نکنه مشکلتون بچه است؟اما اون گفت تنها دلیلش اینه که دوستش ندارم.باور کن خودم هم گیج شدم اصلا باورم نمی شد که این حرفها را از زبان لیلی بشنوم؟
عمه با صحبتهایش کمی مادر را تسکین داد بعد از رفتن او به سراغ کتابهایم رفتم و به مرور آنها پرداختم ،در این شرایط بحرانی فقط با درس خواندن می توانستم خودم را سرگرم کنم که دو مورد لیلی فکر های بیهوده نکنم.
چند روزی گذشت اما لیلی نه به نزد احسان بازگشت نه به خانه پدریش با اینکه مادر برایش پیغام فرستاده بود که به نزد ما باز گردد اما خواهر یک دنده من منزل عمه را ترجیح داد .چندین بار تصمیم گرفتم به خانه عمه بروم و جویای حال او باشم اما مادرم مانع رفتنم شد.
آنروز وقتی سر سفره نشسته بودیم و نهار می خوردیم،مادر گفت :
- امروز عصر برو منزل عمه ات ببین اوضاع از چه قراره. آیا خواهرت سر عقل آمده یا نه؟
- من که حرفی ندارم اما بهتر نیست خودتون برید شما مدتهاست که به خانه عمه نرفتین هم سری بزنید هم اینکه خودتون دوباره باهاش حرف بزنید و براش منطق و دلیل بیارید با دعوا مرافه که کار درست نمی شه.
- نه مادر جان من حالم مساعد نیست خودت تنهایی برو و سعی کن هر طور شده راضی اش کنی که حد اقل بیاد خونه خودمون درست نیست که اونجا بمونه.عمه ات زن خوب و مهربونیه اما دخترش شهره زبانش چفت و بست محکمی نداره اگه لیلی رو انجا ببینه همه فامیل را خبر می کنه.
- اما شهره که اینجا نیست شیرازه فکر نمی کنم به این زودی ها به تهران بیاید با این حال چشم هر چه شما بگید!
مادر با آهی سوزناک گفت:
- خیلی برام عزیزی از همون کودکی تا حالا هیچ وقت رو حرفم حرف نزدی و همیشه احترامم را داشتی اما خدا کنه تا آخر همین طوری باقی بمونی.می ترسم تو یه روز مثل لیلی بشی !
بلند شدم و شروع به جمع کردن سفره نمودم و در همان حال گفتم :
- مطمئن باشین حتی اگر روزی به خوام ازدواج کنم تا شما رضایت ندید این کار و نمی کنم .
- ایشاالله زنده باشی دخترم دعای خیرم همیشه پشت سرته.
احساس می کردم در این چند روز مادرم شکسته تر از قبل شده کاش لیلی اینقدر او را آزار نمی داد مادر چقدر باید غصه زندگی را می خورد.
صدای داوود را از پشت آفون شناختم و گفتم :باز کنید منم شقایق!
خانه عمه تقریبا شبیه منزل ما بود اما کمی بزرگتر وقتی داخل شدم داوود به استقبالم آمد و گفت:
- خوش آمدید دختر دایی فکر کنم راه گم کردید!
با شرمساری گفتم:ببخشید این مدت خیلی به شما زحمت دادیم در واقع زندگی آرام شما را به هم ریختیم .
- اختیار دارید بفرمایید داخل!
وقتی وارد سالن شدم عمه به استقبالم آمد و رویم را بوسید .اما هر چه به اطرافم نگاه کردم خواهرم را نیافتم.وقتی نشستم گفتم :عمه جان لیلی کجاست؟
- خیلی وقته رفته بیرون گفت که می خواد پیش یکی از دوستاش بره اتفاقا الان باهاش تماس گرفتم گفت داره راه می افته که بیاد .
گفتم :عمه جان باهاش صحبت کردین حاضره با احسان آشتی کنه و بر گرده سر زندگیش؟
سری از روی تاسف تکان داد و گفت:
- هر چی می گم اون حرف خودشو می زنه دیشب هم فکر کرد اصرار من به خاطر اینه که دوست ندارم اون اینجا بمونه در حالی که خدا می دونه که هم من و هم داوود و هم پدرش چه قدر خوشحالیم که پیش ماست.اما بیش تر دوست داریم برگرده سر زندگیش من اصلا باورم نمی شه زندگی به اون خوبی اینقدر راحت از بین بره!او یک باره پشت پا به همه چیز زد به قول مادرت زندگی اش چشم خورده .فکر کنم کسی کاری در حقشون کرده جادویی ،جمبلی،چیزی.
- نه عمه جان خدا به آدم عقل داده این حرفها چیه من اینارو قبول ندارم .لیلی فکرهایی تو سرشه که هیچ کدوم ما از انها خبر نداریم کاشکی می تونستم افکارش را بخوانم و بدونم چرا می خواد یک همچین کاری بکنه.
داوود که تا آن زمان ساکت نشسته بود گفت :
- این ازدواج از همان اول هم اشتباه بود لیلی خانم نباید عشق و فدای غرورش می کرد و به خاطر آزار دادن خان دایی و خانواده اش تن به ازدواج با مردی می داد که هیچ علاقه ای به او نداشت .آقای مظاهر مرد بسیار خوب و فروتنی است اما خوب واقعیت اینه که نتونست قلب دختر دایی ما را تسخیر کنه!
مادر و پسر صحبت می کردند و من فقط یک شنونده بودم حرفی برای گفتن نداشتم گاهی در دل لیلی را مسبب سرافکندگی و شرمساری می خواندم.اما بعد دوباره به خود نهیب می زدم که معلوم نیست خواهرم چرا می خواد زندگی به این خوبی را رها کند حتما مشکلی داره که قادر نیست به زبان بیاره شاید واقعا نمی تونه با احسان زندگی کنه.
وقتی لیلی از راه رسید مرا در آغوش کشید و سر روی شانه ام نهاد و گریه کرد بعد از اینکه کمی آرام شد چشمان آبی و زیبایش را به من دوخت و گفت :
- مامان حالش خوبه؟
- نه اصلا خوب نیست لیلی جان تو باید برگردی به خونه خودمان اینطوری مامان بیشتر عذاب می کشه.
- نمی تونم ،من تا از احسان جدا نشم پا توی اون خونه نمی گذارم .همین امروز صبح رفتم و دادخواست طلاقم را به دادگاه دادم .
نگاهی حاکی از تعجب به عمه و داوود انداختم ،عمه سرش را پایین انداخت و داوود هم بلند شد و جمع ما را ترک کرد .گفتم:اگر مامان بفهمه دیوونه می شه تو چیکار کردی لیلی ؟فریاد زد:
- آخرش چی؟بالاخره باید بدونه!
با ناراحتی گفتم:لیلی جان خواهش می کنم زندگیتو خراب نکن احسان مرد شریف و خوبیه هنوز هم دیر نشده اونقدر بهت علاقه داره که اگه برگردی تورو می بخشه.
با گریه گفت:
- نمی تونم چرا متوجه نیستی خوب البته تقصیر هم نداری چون تو اصلا معنی عشق و دوست داشتن و درک نمی کنی.تو هرگز عاشق نشدی و نمی دونی چه رنجیه انسان با کسی که زندگی می کنه ذره ای علاقه بهش نداره و تازه مجبور باشه تظاهر به دوست داشتن کنه این همه سال دروغ گفتم دیگه بسه نمی تونم!
حرفهای لیلی پتکی بود بر سرم ،حلقه اشکم را از دیدگانش پنهان کردم و بلند شدم و عزم رفتن نمودم عمه بلند شد و گفت:
- شقایق جان شب را هم اینجا بمان.
- ممنون مامان تنهاست باید برم .
در حالیکه ناراحتی و غم تمام وجودم را گرفته بود اما او سر در گریبان خود فرو برده بود و جوابم را نداد از عمع خواستم بیرون نیادچون همیشه از درد پا می نالید و بالا و پایین شدن از همین سه و چهار پله ساختمان دردش را زیاد می کرد.
پالتوی بلندی پوشیده بودم ،شالم را روی سرم انداختم و به حیاط رفتم و خواستم در را باز کنم که داوود گفت:
- دختر دایی؟
- بله؟
- مثل اینکه شما فراموش کردید دکمه پالتویتان را ببندید.
نگاهی به سر تا پایم انداختم و بعد با تشکر از او به سرعت شروع به بستن آنها کردم خواستم بروم که بی مقدمه گفت:
- فکر می کنم شخص سومی در کار باشد .
دستم از روی در پایین افتاد برگشتم و متعجبانه نگاهش کردم .
- منظورتون چیه؟
بعد از مکث کوتاهی گفت:
- درسته که لیلی خانم به آقا احسان علاقه نداره اما برای طلاق از کس دیگه ای خط می گیره .
- شما دیگه چرا؟شما که اهل دین و ایمان به خدایید ،چرا پشت سر دیگران حرف می زنید در حالیکه خواهرم مهمان شماست از شما انتظار نداشتم.
سرش را پایین انداخت و گفت:
- من هرگز تا مطمئن نباشم حرفی را نمی زنم،من مطمئن مطمئنم!
با بغض نالیدم :یعنی شما سر از کار خواهرم در آوردید ؟
- خواهش می کنم بیش از این از من نخواین که بگم یه روز خودتون متوجه همه چیز میشید.
دیگه نمی توانستم جلوی سیل اشکانم را بگیرم فقط گفتم :
- دروغه...دروغه محض و
بعد بدون خداحافظی خانه را ترک نمودم.هوا سرد بود و سوز و سرما به صورتم شلاق می زد اما من می دویدم و اشک می ریختم در حالیکه درونم آتش گداخته ای بود که خاموش نمی شد توی این سالها داوود را شناخته بودم و می دانستم که نسنجیده حرفی را به زبان نمی آورد انگار در این چند روز متوجه چیزی شده بود که ما همه از آن بی خبر بودیم .تا وقتی به منزل رسیدم با خدا حرف زدم و از او خواستم نگذارد آبروی مادرم برود سعی کردم بر خود مسلط شوم تا مادرم بویی از ماجرا نبرد،در مقابل سوالش هم گفتم:حاضر نشد که برگردد.
*****
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 15:54  توسط نسرین  |